افشای راز دو جنایت با انگیزههای متفاوت

آن روز، سرما زودتر از همیشه به جان شهر افتاده بود؛ سرمایی که حتی بخاری اتاق اداره هم نمیتواند یخ خستگی آدم را آب کند. شیفتم رو به پایان بود و داشتم پروندهها را میبستم که تلفن زنگ خورد. صدای شکسته، مضطرب و پر از مکث زنی از پشت خط شنیده شد. گفت شوهرش رفته و برنگشته است. این جمله را بارها شنیده بودم، اما لحنش فرق داشت، انگار خودش هم میدانست اینبار، ماجرا ساده نیست.
مطالعه در منبع اصلی
در حال بارگذاری نظرات...