پشت پرده پرونده زهرا ۱۲ ساله؛ حلقه گمشدهای که هیچکس به آن توجه نکرد

به گزارش تیترستان؛ پرونده زهرا، دختر ۱۲ سالهای که تلاش برای قاچاق او به افغانستان خبرساز شد، بار دیگر زنگ خطر را برای جامعه ایران به صدا درآورده است. در هفتمین قسمت از بررسی این پرونده، کارشناسان و روانشناسان اجتماعی به ریشههای عمیقتر این ماجرا پرداخته و پرسش اصلی را مطرح کردهاند: چه کسی مسئول آموزش و پیشگیری از آسیبهای کودکان است؟ دکتر زهره عزیزی، روانشناس اجتماعی، در گفتوگویی تفصیلی با رکنا، ضمن اشاره به ابعاد مختلف این پرونده، تأکید کرد که خانواده نخستین محیط یادگیری کودک است، اما مسئولیت آموزش و ایجاد شرایط امن برای رشد کودکان نمیتواند تنها بر دوش خانوادهها باشد. به گفته او، آموزش باید از سالها پیش از تشکیل خانواده و تولد فرزند آغاز شود؛ زیرا افرادی که برای ازدواج آماده میشوند، لازم است مهارتهای لازم برای برقراری ارتباط سالم، مدیریت هیجانها و تربیت کودک را بیاموزند. این در حالی است که در بسیاری از موارد، خانوادهها خود با آسیبهای روانی و اجتماعی حلنشده روبهرو هستند و بدون آگاهی کافی، همان الگوهای ناسالم را در تربیت فرزندان خود تکرار میکنند. عزیزی با اشاره به آسیبهای بیننسلی توضیح داد که تجربههای نامطلوب و الگوهای ناسالم رفتاری، در صورت شناسایی نشدن و دریافت نکردن کمک تخصصی، میتوانند از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند و زمینهساز بزهدیدگی کودکان شوند.
نقش آموزش و پرورش در پیشگیری از آسیبهای روانی
دکتر عزیزی وزارت آموزش و پرورش را یکی از نهادهای کلیدی در پیشگیری از آسیبهای روانی و اجتماعی دانست و گفت دوران تحصیل، فرصتی طولانی و طلایی برای آموزش مهارتهایی است که کودکان و نوجوانان در زندگی روزمره به آنها نیاز دارند. او با اشاره به تجربههای خود در حوزه مشاوره دانشگاهی، مدعی شد که حدود ۳۰ درصد دانشجویان با آسیبهای روانی وارد دانشگاه میشوند؛ هرچند این عدد را برآوردی مبتنی بر تجربه و مشاهدات خود عنوان کرد و برای ارزیابی دقیق شیوع آن در کل جمعیت دانشجویان، به پژوهشهای مستقل نیاز است. به اعتقاد او، ورود به دانشگاه برای بسیاری از جوانان به معنای مواجهه با محیطی متفاوت و مسئولیتهای تازه است و اگر فرد در سالهای مدرسه مهارتهای روانی، اجتماعی و سازگاری را به اندازه کافی نیاموخته باشد، ممکن است در این مرحله برای کنار آمدن با شرایط جدید به حمایت بیشتری نیاز پیدا کند. بنابراین، آموزش و پرورش نباید آموزش را تنها به محتوای درسی و انتقال اطلاعات نظری محدود کند؛ بلکه باید فرصتهایی برای تمرین مهارتهای زندگی، تشخیص موقعیتهای پرخطر، تصمیمگیری و مدیریت هیجانها فراهم آورد. عزیزی تأکید کرد که آموزش مهارتهای زندگی زمانی مؤثرتر خواهد بود که کودکان و نوجوانان بتوانند آنها را در موقعیتهای واقعی یا شبیهسازیشده تمرین کنند و صرفاً خواندن مطالب از روی کتاب کافی نیست. تمرینهای نمایشی، ایفای نقش و آموزش تعاملی میتوانند به دانشآموزان کمک کنند تا تشخیص دهند چه زمانی یک درخواست نامناسب است، چگونه درباره موضوعی که باعث نگرانیشان شده با بزرگسال مورد اعتماد صحبت کنند و در صورت احساس خطر از چه کسانی کمک بگیرند.
این روانشناس اجتماعی همچنین بر نقش سازمان بهزیستی، سازمان نظام روانشناسی و مشاوره، وزارت آموزش و پرورش و نهادهای مرتبط با امور جوانان تأکید کرد و گفت این مجموعهها میتوانند در آموزش مهارتهای روانی و اجتماعی، ارتقای آگاهی خانوادهها و توسعه برنامههای پیشگیرانه نقش داشته باشند. او بر اهمیت آموزشهای پیش از ازدواج و تربیت مشاوران متخصص تأکید کرد، اما معتقد بود دامنه آموزش نباید تنها به افرادی محدود شود که برای دریافت خدمات مشاوره مراجعه میکنند؛ زیرا اگر آموزش فقط در مراکز مشاوره و برای افرادی ارائه شود که امکان مراجعه و پرداخت هزینه دارند، بخش بزرگی از جامعه از آن محروم میماند. به همین دلیل، لازم است برنامههای آموزشی گستردهتر طراحی شوند تا خانوادهها و جوانان، پیش از مواجهه با بحران، به اطلاعات و مهارتهای ضروری دسترسی داشته باشند. عزیزی رسانههای جمعی را یکی از ابزارهای مهم برای گسترش آموزشهای عمومی دانست و گفت این رسانهها میتوانند با دسترسی به مخاطبان گسترده، اطلاعات کاربردی را در اختیار خانوادهها، کودکان و نوجوانان قرار دهند. از نگاه او، آموزشهای مربوط به رشد کودک، مهارتهای فرزندپروری، تشخیص موقعیتهای پرخطر و پیشگیری از بزهدیدگی باید به شکلی قابل فهم و متناسب با گروههای سنی مختلف در دسترس عموم قرار گیرد.
چرا پیشگیری از بزهدیدگی باید به طرحی ملی تبدیل شود؟
دکتر زهره عزیزی در بخش دیگری از صحبتهای خود پیشنهاد کرد که موضوع پیشگیری از آسیبهای روانی و اجتماعی کودکان و نوجوانان در قالب یک طرح ملی دنبال شود؛ طرحی که در آن نهادهای مسئول، بهجای اجرای برنامههای پراکنده، اهداف مشترک و وظایف مشخصی داشته باشند. او در عین حال به دشواریهای همکاری میان سازمانها اشاره کرد و گفت صرف تدوین برنامههای مناسب، تضمینکننده نتیجه مطلوب نیست و کیفیت اجرا، هماهنگی میان دستگاهها و نظارت بر عملکرد برنامهها نیز اهمیت اساسی دارد. به گفته او، ممکن است برنامهای با هدفی مناسب طراحی شود، اما در مرحله اجرا به نتیجه مورد انتظار نرسد؛ بنابراین لازم است از ابتدا سازوکاری برای ارزیابی عملکرد، بررسی نقاط ضعف و اصلاح برنامهها در نظر گرفته شود. این روانشناس اجتماعی تأکید کرد که پیشگیری از بزهدیدگی کودکان موضوعی نیست که یک سازمان بهتنهایی بتواند آن را حل کند و خانواده، مدرسه، نهادهای حمایتی، متخصصان روانشناسی، دستگاههای مسئول و رسانهها باید در چارچوبی هماهنگ برای افزایش امنیت کودکان و ارتقای آگاهی عمومی همکاری کنند. او در جمعبندی دیدگاه خود خاطرنشان کرد که فرهنگسازی میتواند از مسیرهای مختلف شکل بگیرد؛ گاهی رفتارها و هنجارهای اجتماعی از دل جامعه شکل میگیرند و گاهی آموزشها و سیاستهای عمومی به تغییر نگرشها کمک میکنند. در این میان، نقش رسانههای جمعی در انتشار مستمر و درست آموزشهای پیشگیرانه میتواند به افزایش آگاهی خانوادهها و کاهش برخی زمینههای بزهدیدگی کمک کند.
پرونده زهرا، دختر ۱۲ سالهای که سرهنگ محمد گروسی از تلاش برای یافتن و بازگرداندن او روایت کرده است، در این گفتوگو به فرصتی برای طرح پرسشی گستردهتر تبدیل شد: چگونه میتوان پیش از وقوع حادثه، کودکان را برای تشخیص خطر آماده کرد و پس از وقوع آسیب نیز از آنها حمایت کرد؟ پاسخ دکتر عزیزی بر آموزش مستمر، تقویت مهارتهای زندگی، حمایت از خانوادهها، استفاده از ظرفیت مدارس و رسانهها و همکاری میان نهادهای مسئول استوار بود؛ رویکردی که هدف آن باید فراهم کردن محیطی امنتر برای رشد کودکان و کاهش احتمال تکرار حوادث مشابه باشد. این در حالی است که به نظر میرسد حلقه گمشده در آگاهیسازی زهرا و نوجوانانی مانند او، نه فقدان قوانین، بلکه نبود یک نظام منسجم آموزشی و حمایتی است که از دوران کودکی آغاز شود و تا بزرگسالی ادامه یابد. بدون چنین رویکردی، پروندههایی مانند زهرا ممکن است بارها تکرار شوند و هر بار جامعه را با پرسشی تلخ مواجه کنند: چرا هیچکس به موقع مداخله نکرد؟
در حال بارگذاری نظرات...