راز سر به مهر یک جنایت خانوادگی؛ چرا پسر جوان چاقوی دستسازش را از طبقه سوم پایین آورد؟

به گزارش تیترستان؛ چندی پیش خبری کوتاه در رسانهها منتشر شد که در آن پسر جوانی به اتهام قتل مادرش با انگیزهای عجیب و باورنکردنی دستگیر شده بود: پختن قورمهسبزی! اما از آنجا که چنین انگیزهای برای یک جنایت خانوادگی، آن هم قتل مادر، بسیار غیرمنطقی و شگفتآور به نظر میرسید، خبرنگار ما به سراغ متهم پرونده رفت تا در گفتوگویی تفصیلی، پرده از راز این ماجرا بردارد. آنچه در این مصاحبه آشکار شد، نشان میدهد که این جنایت نه به خاطر یک موضوع ساده و پخت غذا، بلکه ریشه در اختلافات عمیق و کهنه خانوادگی داشت و پخت غذایی که مورد علاقه پسر جوان نبود، فقط جرقهای برای انفجار عقدههای سرکوبشده سالیان گذشته بود. متهم که چند هفته از دستگیریاش میگذرد، همچنان در شوک حادثهای است که با دستان خود رقم زده و در گفتوگو با ما، جزئیات تکاندهندهای از زندگیاش را روایت کرد.
کودکی پر از تبعیض؛ از خودکشی در ۱۰ سالگی تا مهاجرت اجباری
پسر جوان که حالا ۳۵ ساله است، دوران کودکی خود را پر از تلخی و تبعیض توصیف میکند. او میگوید: «از ۷ یا ۸ سالگیام را به خاطر میآورم، شاید چون از همان موقع زندگیام دستخوش اتفاقات زیادی شد. مادرم زنی مهربان بود اما حسم این بود که بین من و برادرم که یک سال و نیم از من بزرگتر بود، فرق میگذاشت و برادرم را بالاتر از من میدید. برادرم پسر بااستعداد و درسخوانی بود و مادرم همیشه نمرات خوب او را مانند پتک بر سر من میکوبید. استعداد من در ورزش و هنر و کارهای فنی بود، اما مادرم هیچوقت این را ندید.» او ادامه میدهد: «پدرم برعکس مادرم خیلی مرا دوست داشت و هوایمان را داشت. اما من و دو خواهر کوچکترم اغلب با مادرم اختلاف داشتیم. مادرم با خواهرانم هم همینطور بود، ولی نه در این حد. رفتار مادرم باعث شده بود از برادرم متنفر شوم. در ۱۰ سالگی حتی دست به خودکشی زدم و اگر برادرم خانه نبود شاید همان موقع مرده بودم.» این پسر جوان که در ایران دیپلم کامپیوتر گرفته، برای فرار از فضای سنگین خانه، در ۲۲ سالگی بدون آشنایی با زبان، به هلند مهاجرت کرده و در رشته جوشکاری تحصیل کرده است. او میگوید: «یکی از اصلیترین دلایل مهاجرتم رفتار مادرم بود و میخواستم خودم را به بقیه ثابت کنم.»
متهم درباره رابطه عاطفیاش نیز میگوید: «در نوجوانی عاشق دختری شدم و بعد از یک سال به او گفتم. پدرم مخالفتی نکرد و گفت اگر تصمیمت قطعی است حمایتت میکنم، اما مادرم به شدت مخالفت کرد و حتی به آن دختر تلفن زد و گفت پسرم به درد تو نمیخورد و مزاحم ما نشو. آن دختر گریه کرد و رابطهمان تمام شد. من هنوز هم عاشق او هستم.» او پس از هفت سال زندگی در هلند و یک سال اقامت در استرالیا نزد برادرش، حدود دو سال پیش به دلیل دلتنگی پدرش به ایران بازگشت. به گفته خودش، پس از بازگشت، رفتار مادرش نه تنها بهتر نشده بود بلکه بدتر هم شده بود، اما پدرش او را زیر بال و پر خود گرفته بود و در کار به او کمک میکرد. او تأکید میکند: «من آدم صلحپذیری هستم و دوست دارم همه در کنار هم حالشان خوب باشد. حتی برادرم را که به خاطر رفتار مادرم از او متنفر شده بودم بخشیدم. در تمام مدت خارج از کشور، بخش زیادی از پولهایم را برای خانواده فرستادم که با آن یک زمین به نام مادرم خریداری شد و خواهرم هم باشگاه ورزشی تأسیس کرد.»
روز حادثه؛ از جر و بحث بر سر یک کارآموزی تا ضربه چاقوی دستساز
روز حادثه، آنطور که متهم روایت میکند، در خانه ویلایی خانواده، در طبقه دوم که محل زندگی خانواده بود، خواهر کوچکترش نمیخواست به کارآموزیاش برود و مادرم اصرار میکرد که برود. صدای جر و بحث آنها بلند شده بود. پسر جوان که در طبقه سوم در سوئیتی جداگانه زندگی میکرد، از خواب بیدار شده و برای برداشتن صبحانه به طبقه پایین رفته بود. او میگوید: «مادرم داخل آشپزخانه بود و به او گفتم تو داری با این بچهها بد صحبت میکنی، کمی دوستانهتر برخورد کن. در پاسخ گفت به تو ربطی نداره. من سالهاست گیاهخوارم و گوشت نمیخورم، ولی مادرم توجهی به این موضوع نداشت و بیشتر خودم غذا درست میکردم. آن روز مادرم داشت غذا درست میکرد. وقتی با هم جر و بحثمان شد، من که خاطره خوبی از گذشته نداشتم، از کوره در رفتم و با خشم و عصبانیت به طبقه بالا رفتم و چاقوی تزئینی دستسازی که خودم درست کرده بودم را آوردم. وقتی چاقو را دید، میخواست آن را از دستم بگیرد که چاقو به گردنش اصابت کرد.» او ادامه میدهد: «بعد از آن دیگر نمیدانستم چکار میکنم. فوری وسایلم را جمع کردم و گوشی تلفن همراه و چاقو را داخل سطل زباله انداختم و فرار کردم. در واقع این شروع آوارگیام بود. مدام هتلها و محلهای اقامتم را تغییر میدادم تا دستگیر نشوم. ۲۹ روز فراری بودم و در نهایت در یک هتل دستگیر شدم.»
متهم درباره انگیزه واقعی این جنایت میگوید: «چنین جنایتی به خاطر یک موضوع ساده و پخت غذا نبود، بلکه ریشهای عمیق و اختلافی قدیمی وجود داشت و پخت غذایی که مورد علاقه من نبود فقط یک جرقه برای آتش گرفتن عقدههای قدیمی بود.» او که در تمام مدت بازداشت در شوک به سر میبرد، تأکید میکند: «من یاد گرفته بودم که باید قانون را رعایت کرد و آرامش داشته باشی و به دیگران احترام بگذاری. اما نمیدانم آن روز چرا آن اتفاق افتاد.» پدرش دو روز بعد از دستگیری به ملاقاتش آمده و به شدت گریه کرده است. او میگوید: «الان هم شرمنده پدرم هستم. در ۳۵ سالی که از خدا عمر گرفتهام حتی آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود اما حالا نزدیکترین و مهمترین آدم زندگیام را کشتهام.»
پشیمانی و عذاب وجدان؛ آیندهای مبهم در انتظار متهم
پسر جوان در پاسخ به این سؤال که آیا عذاب وجدان دارد، میگوید: «به هر حال مادرم بود. او را خیلی دوست داشتم و دلم برایش تنگ شده است؛ حتی برای غر زدنهایش دلتنگم.» او درباره رابطهاش با خواهران و برادرش پس از این حادثه میگوید: «در این مورد با آنها صحبت نکردم. خجالت میکشم حرفی بزنم. چه حرفی به آنها بزنم؟ بگویم مادرمان را کشتهام و مرا ببخشید؟!» این اظهارات در حالی است که پرونده او اکنون در مرحله تحقیقات قرار دارد و باید دید دستگاه قضایی چه حکمی برای او صادر خواهد کرد. کارشناسان حقوقی معتقدند با توجه به اعتراف صریح متهم و وجود شواهد، روند رسیدگی به این پرونده ممکن است زمانبر باشد، اما آنچه مسلم است، این جنایت خانوادهای را داغدار کرده و آیندهای تاریک را برای یک پسر جوان رقم زده است.
این ماجرا بار دیگر زنگ خطری را درباره اهمیت سلامت روان در خانوادهها به صدا درمیآورد. تبعیض بین فرزندان، سرکوب عواطف و عدم توجه به نیازهای روانی کودکان میتواند زمینهساز فاجعههایی باشد که سالها بعد به شکل جنایت خودنمایی کند. پسر جوان در بخشی از گفتههایش اشاره میکند که در ۱۰ سالگی دست به خودکشی زده و این نشان میدهد که او از همان کودکی درگیر مشکلات روانی عمیقی بوده است. کارشناسان تأکید میکنند که خانوادهها باید نسبت به رفتار عادلانه با فرزندان و توجه به سلامت روان آنها حساس باشند تا شاهد چنین حوادث دلخراشی نباشیم. از سوی دیگر، این پرونده نشان میدهد که رسانهها نیز باید در انتشار اخبار جنایی، به جای تمرکز بر انگیزههای عجیب و سطحی، به ریشههای عمیق اجتماعی و روانی این حوادث بپردازند تا شاید بتوانند از تکرار چنین فجایعی پیشگیری کنند. در پایان، متهم که حالا در بازداشت به سر میبرد، تنها میتواند حسرت گذشته را بخورد و برای آیندهای نامعلوم آماده شود؛ آیندهای که شاید هیچگاه رنگ آرامش را به خود نبیند.
در حال بارگذاری نظرات...