راز سر به مهر یک جنایت خانوادگی؛ چرا پسر جوان به روی مادرش چاقو کشید؟

به گزارش تیترستان؛ در روزهای گذشته خبری تکاندهنده در رسانهها منتشر شد که حکایت از دستگیری پسر جوانی به اتهام قتل مادرش با انگیزهای عجیب و باورنکردنی داشت: پخت قرمه سبزی! اما پشت این تیتر جنجالی، داستانی عمیقتر و پیچیدهتر نهفته است. متهم ۳۵ ساله که پس از ۲۹ روز فرار در یکی از هتلهای تهران دستگیر شده بود، در گفتوگویی تفصیلی با خبرنگار ما پرده از رازهایی برداشت که سالها در سکوت و خشم انباشته شده بود. او مدعی است که انگیزه اصلی این جنایت نه یک غذای ساده، بلکه زخمهای کهنهای بود که از کودکی بر روح و روانش نقش بسته بود. در این گزارش، روایت دستاول این متهم را میخوانید که نشان میدهد چگونه یک اختلاف ساده میتواند به فاجعهای خانوادگی منجر شود.
کودکی پر از تبعیض و احساس طردشدگی
متهم در ابتدای گفتوگو با چشمانی اشکبار از دوران کودکی خود میگوید: «از هفت یا هشت سالگیام را به خاطر میآورم، چون از همان موقع زندگیام دستخوش اتفاقات زیادی شد.» او مادرش را زنی مهربان توصیف میکند اما معتقد است که مادر بین او و برادر بزرگترش تبعیض قائل میشد و همیشه برادرش را بالاتر میدید. برادرش دانشآموزی درسخوان و بااستعداد بود، در حالی که استعداد او در ورزش و هنر و کارهای فنی بود. مادرش مدام او را با برادرش مقایسه میکرد و نمرات خوب برادر را «مانند پتک بر سر او میکوبید». این مقایسهها و سرزنشها باعث شد که او از برادرش متنفر شود و احساس بیارزشی کند. پدرش اما برعکس مادر، او را بسیار دوست داشت و هوایش را داشت. متهم میگوید: «پدرم چون خودش در زندگی سختیهای زیادی کشیده بود، هوای ما را داشت و مشکلی با او نداشتیم. اما من و دو خواهر کوچکترم اغلب با مادرم اختلاف داشتیم.» او هرگز نفهمید چرا مادرش چنین رفتاری با او دارد و این سوال همیشه برایش بیپاسخ ماند.
شدت این تبعیض و احساس طردشدگی به حدی بود که در سن ۱۰ سالگی دست به خودکشی زد. او میگوید: «اگر برادرم خانه نبود شاید همان موقع مرده بودم.» این اقدام نشاندهنده عمق ناامیدی و تنهایی او در خانواده بود. متهم تحصیلاتش را در ایران تا دیپلم کامپیوتر ادامه داد و سپس برای فرار از این فضا و اثبات تواناییهایش به هلند مهاجرت کرد. او در دانشگاه هلند در رشته جوشکاری تحصیل کرد و هفت سال در کشورهای اروپایی و حتی ژاپن زندگی کرد. در تمام این مدت، بخش زیادی از درآمدش را برای خانوادهاش میفرستاد و حتی زمینی به نام مادرش خریداری کرد. اما به گفته خودش، رفتار مادرش نه تنها بهتر نشد بلکه بدتر هم شد. او پس از بازگشت به ایران، همچنان مورد بیمهری مادر قرار میگرفت و تنها پدرش بود که به او محبت میکرد.
جرقهای که آتش کینههای قدیمی را شعلهور کرد
روز حادثه، خواهر کوچکترش از رفتن به کارآموزی امتناع میکرد و مادرش اصرار داشت که برود. صدای جر و بحث آنها بلند شد. متهم که از خواب بیدار شده بود، برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفت و به مادرش گفت: «تو داری با این بچهها بد صحبت میکنی. کمی با آنها دوستانهتر برخورد کن.» اما مادرش با لحنی تند پاسخ داد: «به تو ربطی نداره.» این جمله کوتاه، مانند جرقهای در انبار باروت خشم و عقدههای سالهای گذشته او بود. او که سالها خشم و نفرت را در سینه انباشته بود، از کوره در رفت و به طبقه بالا رفت. او چاقوی تزئینی دستسازی که خودش ساخته بود را برداشت و به آشپزخانه بازگشت. مادرش وقتی چاقو را دید، خواست آن را از دستش بگیرد که در این کشمکش، چاقو به گردنش اصابت کرد. متهم میگوید: «بعد از آن دیگر نمیدانستم چکار میکنم. فوری وسایلم را جمع کردم و گوشی تلفن همراه و چاقو را داخل سطل زباله انداختم و فرار کردم.» این آغاز ۲۹ روز آوارگی او بود که در هتلهای مختلف مخفی میشد تا اینکه در نهایت دستگیر شد.
این حادثه نشان میدهد که چگونه یک جرقه کوچک میتواند آتش کینههای دیرینه را شعلهور کند. متهم ادعا میکند که گیاهخوار است و مادرش به این موضوع توجهی نداشت، به همین خاطر بیشتر خودش غذا درست میکرد. اما در روز حادثه، مادرش مشغول پختن قرمه سبزی بود و همین موضوع بهانهای شد تا رسانهها انگیزه قتل را «پخت قرمه سبزی» عنوان کنند. در حالی که به گفته متهم، این فقط یک جرقه بود و ریشه ماجرا در اختلافات عمیق و قدیمی نهفته بود. او میگوید: «من یاد گرفته بودم که باید قانون را رعایت کرد و آرامش داشته باشی و به دیگران احترام بگذاری. اما نمیدانم آن روز چرا آن اتفاق افتاد.» این اظهارات نشاندهنده تضاد درونی اوست که خود را انسانی صلحپذیر میداند اما در لحظهای از کنترل خارج شده است.
پیامدهای یک فاجعه خانوادگی؛ از عذاب وجدان تا آیندهای مبهم
پس از دستگیری، پدر متهم به ملاقات او آمد و به شدت گریه کرد. متهم میگوید: «الان هم شرمنده پدرم هستم. در ۳۵ سالی که از خدا عمر گرفتهام حتی آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود اما حالا نزدیکترین و مهمترین آدم زندگیام را کشتهام.» او از عذاب وجدان رنج میبرد و میگوید: «به هر حال مادرم بود، او را خیلی دوست داشتم و دلم برایش تنگ شده است؛ حتی برای غر زدنهایش دلتنگم.» این اظهارات نشان میدهد که رابطه او با مادرش پیچیده و توأم با عشق و نفرت بوده است. از سوی دیگر، خواهران و برادرش نیز در این ماجا داغدار شدهاند و متهم از مواجهه با آنها خجالت میکشد. او نمیداند چگونه از آنها طلب بخشش کند.
این پرونده بازتاب گستردهای در رسانهها داشت و بحثهای زیادی را درباره خشونت خانگی و تاثیر تبعیضهای خانوادگی بر روان کودکان به راه انداخت. کارشناسان معتقدند که چنین حوادثی ریشه در سالها بیتوجهی و احساس طردشدگی دارد و اگر مداخله روانشناختی به موقع صورت میگرفت، شاید میشد از این فاجعه جلوگیری کرد. متهم در پایان گفتوگو میگوید: «چه حرفی به آنها بزنم؟ بگویم مادرمان را کشتهام و مرا ببخشید!» این جمله غمانگیز نشاندهنده عمق پشیمانی و درماندگی اوست. پرونده او اکنون در دادگاه در حال بررسی است و باید دید که قانون چگونه با این جنایت خانوادگی برخورد خواهد کرد. اما آنچه مسلم است، این حادثه زخمی عمیق بر پیکره خانوادهای است که سالها در سکوت و خشم سوخته بود.
در حال بارگذاری نظرات...